تفریحی سنتر

دانلود سریال مانکن دانلود سریال دل دانلود فیلم زندانی ها دانلود سریال کرگدن

پاسخ و بازنویسی حکایت نگاری صفحه 57 نگارش پایه دوازدهم ( اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره )

جواب بازنویسی حکایت نگاری صفحه ی 57 نگارش 3 پایه دوازدهم

حکایت نگاری صفحه 57 نگارش پایه دوازدهم

حکایت زیر را بخوانید و آن را به زبان ساده بازنویسی کنید

اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مرواریدست.

در بیابان خشک و ریگ روان / تشنه را در دهان ، چه در چه صدف

مرد بی توشه کاوفتاد از پای / بر کمربند او چه زر چه خزف

 

بازنویسی حکایت نگاری صفحه 57:

 

اول معنی لغات براتون انجام دادم :

جوهریان به معنی : جواهر فروشان

و از زاد معنی … نمانده بود به معنی : هیچ چیزی برای خوردن نداشتم

دل بر هلاک نهادن به معنی : مردن خود را نزدیک میدید

گندم بریان به معنی : گندم برشته شده

خزف به معنی : مهره بی ارزش

 

حالا داستانی مربوط به این حکایت براتون تعریف میکنم :

این حکایت و شعر از سعدی از شاعران نامی می باشد.

در زمان های دور و گذشته ، در شهری کوچک مردی به دنبال این بود که یک شبه همه چیز را به دست آورد.

به هر دری میزد و از هرکسی کمک میگرفت تا که یک شبه ره صد ساله را طی کند.

یک روز خرید و فروش میکرد و یک روز در خیابان بساط میکرد.

یک روز نانوا میشد و یک روز بزار.

خلاصه تا اینکه بعد از چند وقت ، پیرمردی از شهر میگذشت و این مرد را در کنج دیواری دید که مدام ناله میکرد و بر سر خود میزد.

پیرمرد ، مرد را خطاب کرد که ای مرد تو را چرا اینگونه ای ؟

مرد جواب داد : بس که کار عوض کردم و نتیجه نگرفتم.

پیرمرد پرسید کارت چیست ؟

مرد جواب داد : یک روز بزازم یک روز خباز ، یک روز حمالم و یک روز اقا.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت : میخواهی راهی نشانت دهم که یک باره پولدار شوی؟

مرد پاسخ داد : راست میگویی ؟ من خیلی وقت است منتظر همچین وقتی ام.

پیرمرد به او گفت : که به شهری در چندین فرسخی میروی و برای این شهر کوچک خودتان نخود و عدس میاوری

و در اینجا فروش میکنی مطمئن باش به سود خوبی خواهی رسید

یادت باشد در این سفر طولانی آذوقه با خودت ببری.

مرد بدون توجه به سخنان پیرمرد از وی تشکر کرد و کمی آب برداشت و بدون غذا به راه بیابان افتاد.

گذشت و گذشت تا بالاخره مرد گرسنه شد.

اما یادش رفته بود که با خود آذوقه بیاورد

و در این بیابان بی آب و علف پیدا کردن آذوقه کار دشواری بود.

به دبال غذا گذشت تا اینکه کیسه ای را دید که در این بیابان خود را توی چشم می انداخت.

کنجکاو به سوی کیسه رفت.

به علت شدت گرسنگی فکر میکند که درون کیسه پر از گندم است

اما وقتی در کیسه را باز میکند چیزی غیر از گندم میبیند و ناراحت کیسه را دور می اندازد.

مرد از شدت گرسنگی متوجه نشد

که کیسه پر از مروارید است و ره صد ساله ای که میخواست یک شبه بپیماید را از دست داد.

مرد که تاب و طاقت راه رفتن نداشت

تحمل نکرد و به شهر خودش بازگشت و دوباره مشغول کارهای قبلی خودش شد.

 

معنی و مفهوم حکایت :

گویند شخصی در بیابان بی اب و علفی راه گم کرده بود و به شدت گرسنه بود.

هنگامی که از شدت گرسنگی مرگ خودش را نزدیک میبیند

کیسه ای را پیدا میکند و گمان می برد که در کیسه پر از گندم است. خوشحال میشود.

اما وقتی کیسه را باز میکند درون آن مروارید می بیند و دوباره ناامید و ناراحت میشود.

 

 منبع : سایت انشا

 

دوازدهمی ها شاید این مطالب به دردتان بخورد - اینجا کلیک کنید

 

نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
کانال تلگرام تفریحی سنتر TafrihiCenter@